دیشب باران تندی بارید
و من به یاد نخستین گردشمان گریستم
من نمونه بارز آدمهایی هستم که با یه دست چند تا هندونه برمیدان. نه اینکه بخوام که بردارم، اما همیشه یه طوری میشه که آخرش مصداق این مثل میشم.
قضیه خیلی ساده شروع میشه که یه کاری دستمه اما به دلایل جانبی متوقف میشه: یه سازمانی باید اطلاعات بده که نمیده یا همکارم توی اون پروژه مدتی نمیتونه کار کنه و میشه گلوگاه و کار مدتی گیر می کنه یا چه میدونم گاهی من احساس می کنم که خیلی سرم شلوغ نیست و سرعت کار کردنم رو کم می کنم؛ بعد می بینم که زندگی چه زیباست، من که وقت دارم بذار یه کار جدید شروع کنم و از اونجا که به کار تیمی اعتقاد دارم (که الان کم کم دارم به این اعتقاد خودم شک می کنم)، به یه همکار یا دوستی پیشنهاد میدم که اون پروژه رو شروع کنیم. خلاصه همینطور الکی الکی تعداد کارهای در حال انجام زیاد میشه در حالیکه بعضی هاشون توی استند بای هستند.
امـــــــــــــــا تمام این کارهای متوقف شده یه دفعه توی یه برحه زمانی از حالت استندبای خارج میشن و توپ میفته توی زمین من. اون موقع است که اوضاع این یک ماه اخیر رو پیدا می کنم که فرصتی برای فکر کردن به خودم هم پیدا نمی کنم. باید چند تا کار رو به سرانجام برسونم اما وقت ندارم. دیوونه میشم مثل این روزها و همواره ناراضی ام از کیفیت کارهام. بالاخره وقتی این همه کار هست، نمیشه تمامش پِرفِکت انجام بشه و ناخودآگاه کیفیت فدای تعداد میشه. کاش درس عبرت بگیرم و دیگه خودمو توی همچین هَچَلی نندازم.
برچسبها: روزانه
برای من که اخبار ایران رو کمابیش از دور دنبال می کنم، نمود این اخبار توی فضای مجازی و نوع انعکاسشون توی شبکه های اجتماعی گاهی خیلی با اصل خبر متفاوته. سر جریان بارون شدید هفته پیش، تمام صفحه فیس بوک من پر شده بود از تصاویر متروی آب گرفته و سیل تهران و ... که دوستان همخوان کرده بودند و اکثرا چقدر مغرضانه در مورد این اتفاقات اظهار نظر کرده بودند.
اما این دو تا وبلاگ نگاه جالبی داشتند که توصیه میکنم بخونیدشون:
تلخ و نخواندنی و مجمع دیوانگان
برچسبها: خواندنیها
امسال برای اولین بار سال تحویل رو ایران نبودم. میتونست خیلی دلگیر باشه این تنهایی. به همین دلیل با وجود تمام کارهایی که داشتم از چند وقت قبل، چند روزی رو توی تقویمم خالی کردم تا بتونم سال تحویل رو سفر باشم. اینطوری شاید در کنار حانواده نیستم اما اون حس وحشتناک تنها خونه بودن و یا حتی سر کار بودن روز اول سال نو رو ندارم. کریسمس هرچند زیبا و لذت بخشه اما هیچ وقت نمیتونه جای عید نوروز رو برای من بگیره. من اصلا آدم ناسیونالیستی نیستم اما بعضی روزها و بعضی خاطره ها دیگه تبدیل به گوشه ای از وجودم شده. امسال برای اولین بار در طول عمرم، سبزه درست کردم و با هر یه جوونه ای که زد ذوق کردم. وقتی از سفر برگشتم و دیدم زرد شده، غصه خوردم اما خوب حداقل هنوز کامل نمرده. روی در اتاقم این عکس رو پرینت گرفتم و چسبوندم:
امسال با وجود تنهایی و دوری، اما نوروز برام حس قشنگتری داشت. برای اولین بار در زندگیم دارم این حس رو تجربه میکنم. همیشه از عید نوروز چندان خوشم نمیومده. برام تعطیلی ها لذت بخش بود اما از بعد روزهای مدرسه دیگه بعد از چند روز برام حسته کننده میشد. اما امسال برام خیلی دوست داشتنی و خاصه. هر بار وارد اتاقم میشم و این عکس رو پشت در میبینم، یه حس عجیب و خاصی توی دلم قلقلکم میده. احساس میکنم اونقدرها هم تنها نیستم یه جورایی حس میکنم که هنوز یه ریشه هایی هست، هنوز یه ارتباطهایی هست. یا شاید این دیگه ریشه نیست، بلکه بخشی از وجود ماست که هر جا بریم باهامون هست.
علاوه بر نوروز، از وقتی اومدم اینجا از رفتن زمستون و اومدن بهار هم خوشحال میشم. همیشه از روزهای بهار و تابستون با گرمای کشنده تهران بدم میومد. اما اینجا خورشید مهربرونتر شده. به همین دلیل شاید میتونم بهتر زیبایی های بهار رو ببینم. حس جالب و خاصیه امسال. هر چند پر از تنهایی اما خوب زندگیه دیگه با تمام بالا و پایینهاش. بهترینها رو برای همه آرزو میکنم و امیدوارم امسالمون سرشار از شادی و اتفاقاتی باشه که همیشه میخواستیم و براش زحمت کشیدیم.
"آدم اینجا تنهاست، و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاریست"
پ.ن. مدتی خیلی درگیر بودم و نمی تونستم هیچی بنویسم. دوستای عزیزی بودن که سراغ گرفتن و شاید دوستای نازنینی که سر زدن و کامنت نگذاشتن. ممنونم که به این خونه سر میزنید. حس خیلی خوبیه وقتی میدونم که گاهی خونده میشم.
برچسبها: روزانه
دیروز ولنتاین بود. روزی که عنوان وبلاگم براساس اونه. ده سال گذشته اما هر سال توی این روز دل من میگیره برای تمام سادگی و بچگی ایی که داشتیم، و برای تمام لحظه های ترس و نگرانی. روزی که توی اون دخمه بهمون گفتن دیگه با هم نباید باشیم و ما توی دلمون خندیدم چرا که باور داشتیم به انتخابمون. روزی که یادآوریش برام وحشتناکه، روزی که فهمیدم توی کشوری دارم زندگی می کنم که عشق بزرگترین گناهه. روزی که با هر بارون به یادش می افتم و گریه امان نمیده ....
پیش از اینکه فیلم جدایی نادر از سیمین رو ببینم، دوستانم از کشورهای مختلف از این فیلم خیلی خوششون اومده بود و حتی یکی از همکارهای سوئدیم معتقد بود که این فیلم یکی از بهترین فیلمهایی بوده که توی عمرش دیده. تمام این تعریفها و اظهار نظرها، انتظار من رو از این فیلم به شدت بالا برده بود تا جایی که وقتی فیلم رو دیدم شدیدا حالم گرفته شد و نتونستم اون لذتی رو ببرم که انتظارش رو داشتم. و البته معتقدم بخشی از حجم بالای استقبال از این فیلم ریشه در مسایل سیاسی داشت. با تمام این حرفها خیلی خوشحال شدم از موفقیت اخیر این فیلم در گولدن گلاب.
اما بیشتر از هر چیزی، حتی بیشتر از بردن جایزه بهترین فیلم خارجی، از صحبتهای اصغر فرهادی خوشحال شدم. منظورم تنها جملات کوتاه ایشون در زمان گرفتن جایزه مبنی بر صلح طلب بودن مردم ایران نیست. بیشتر از هر چیزی خوشحال شدم وقتی مصاحبه طولانی ایشون رو دیدم. برخلاف اونچه که متاسفانه باب شده، ایشون خیلی واقع بینانه در مورد مشکلات و موانع حرف زد. سیاه نمایی نکرد، نگفت ما ایرانیها بیچاره شدیم زیر فشار و فشار و فشار در حالیکه بقیه جاهای دنیا گل و بلبله. لذت بردم وقتی گفت ما توی ایران مشکل داریم، و مشکلاتمون هم کم نیست اما نکته اینه که سایر جاهای دنیا هم مشکلات و سانسور هست اما ریشه و چگونگی این مشکلات متفاوته. لذت بردم از منطقی بودن و جوگیر نبودن ایشون. خسته نباشید آقای فرهادی.
آدمها توی مقاطع مختلف زندگی شون معمولا دچار توهماتی هستند که اکثراً براساس گروههای جنسیتی و سنی متفاوته. راستش زمانی توجهم به این موضوع جلب شد که به لطف فیس بوک عکسهای دوستهام رو دیدم. دخترها رو دیدم که عموما توهم زیبایی دارن و باور هات بودنشون رو به طرز وحشتناکی توی عکساشون نمایش میدن. تازه نگاه که میکنی می بینی طرف اگه توی یه رابطه باشه یا تازه نامزد کرده باشه که این توهماتش به اوج خودش میرسه. چون نه تنها این باور رو داره بلکه کسی وارد زندگی اش شده که مرتب این موضوع رو بهش یادآوری میکنه. حالا یادآوری هر آدمی یه دلیلی داره، همسر (یا پارتنری) که زیبایی رو فقط در شریک زندگی (پارتنر) خودش می بینه یا آقا پسری که رگ خواب طرفش حسابی دستشه. خلاصه عکسهای مختلف با فیگورها و چشم و ابرو اومدنهای جالب، میشه وظیفه اشون توی فیس بوک. اما بابا یکی نیست به اینها بگه کمی واقعیتها رو هم ببینید، اون هیکلهای گوجه و بادمجون رو ببینید، اون پوست افتضاح و اون دماغ گنده چیزی نیست که دیده نشه، نگذارید این توهماتتون آدم رو کفری کنه. پسرها هم که توهم دخترکش بودنشون تا یه سنی غوغا میکنه و اگه ازدواج کنن، این توهم که در زمان مجردی چه لذتهایی از زندگی میتونستن ببرن که حالا نمی تونن. ولی اگه بخوام خیلی خیلی صادق باشم، خانومها رو بیشتر در توهماتشون غرق میدونم تا آقایون رو. حداقل من کمتر دیدم.
وقتی پدر یا مادر میشن هم مسلما بچه شون زیباترین، بامزه ترین و باهوشترین موجود خلقته. باشه قبول، ولی آخه یعنی چی که تا صفحه فیس بوک رو باز می کنی باید از این بچه های چپ و چوله صدتا عکس ببینی حالا اگه یه وقت هم نگی آخـــــــــــــــی چه نازه و ماشالا، چه بامزه است، بهشون برمیخوره. خدا نکنه شروع به صحبت کنن، تمام مدت دارن در مورد فعالیتهای هوشمندانه بچه هاشون حرف میزنن که "نه که باهوشـــــــــــــــــــه با کامپیوتر و موبایل بهتر از آدم بزرگها کار می کنه". بله خوب ما هم اگه به جای عهد قلاب سنگ، توی عصر کامپیوتر به دنیا اومده بودیم، علاقه اولمون میشد لب تاب نه کاسه و بشقاب و عروسک و خاله بازی. اگر هم هوش سرشار جقلشون رو تائید نکنی که مسلما یا از حسودیته (حالا به چی، نمیدونم) یا اینکه هیچی از هوش و استعداد نمیدونی.
در برابر توهمهای بزرگسالها که خیلی وقتها حرص درآر میشه، توهمات بچه ها شیرینه. دختر و پسر بچه هایی که باباشون رو بهترین و قویترین مرد دنیا میدونن و شغلش رو مهمترین شغل دنیا. هیچ توهمی شیرین تر از این باورهای کودکانه نیست، هم برای خود بچه ها و هم برای سایرین.
۲-۳ شب پیش مجموعه چند قسمتی خانه صدام رو دیدم، یه سریال چهار قسمتی خیلی ضعیف. وقتی میگم ضعیف از منظر زیبایی های سینمایی نمیگم که مشخصا معتقدم از اون نظر هیچ حرفی برای گفتن نداشت (اصلا فکر نمی کنم سازنده قصد ارائه یه کار هنری داشته). از نگاه انتقال اطلاعات و بار اطلاعاتی این مجموعه رو یه مجموعه شدیدا ضعیف میدونم. برداشت من اینه که هدف از ساختن همچین فیلم یا سریال دو قسمتی ایی فقط میتونه شناسوندن و انتقال اطلاعات در خصوص صدام باشه. اما من چنین چیزی رو در این فیلم ندیدم. شاید بتونم بگم محورهای اصلی این مجموعه شامل موارد زیر بود:
۱- نشون دادن بی رحمی صدام
۲- نشون دادن هوس بازی صدام به دلیل داشتن همسر دوم (که هزار ناگفته به جا گذاشت)
۳- دروغگویی صدام به مردم عراق و تظاهر به پیروزی در جنگهای بی ثمر و پر تلفات
اما حتی به همین موارد هم کامل پرداخته نشده بود. معتقدم چنین مجموعه هایی در مورد آدمی که روزی مهم بوده و بعد سرنگون شده میتونه خیلی زیبا، خوش ساخت و سرشار از اطلاعات باشه. اما هیچکدوم از این ظرفیتها مورد توجه قرار نگرفته بود. تمام تلاش این مجموعه این بود که از صدام یه چهره کاملا سیاه نمایش داده بشه که به لطف امریکا حذف شده. اما مگه میشه یه نفر فقط بدی باشه؟ در ماجراهای عراق خیلی اتفاقات جالب و قابل توجه برای فیلمسازهای منتقد اجتماعی و سیاسی وجود داره که نیاز هست یه فیلمساز مستقل بهشون بپردازه.
از زمانیکه خیلی بچه بودم، بخشی از رابطه ام با پدرم نامه هایی بود که به هم مینوشتیم. اگه از چیزی ناراحت بودم، اگه دلم از جایی پر بود و یا اگه بابام میخواست چیزی رو به من بگه، خیلی وقتها به هم مینوشتیم و صبح که داشتم میرفتم مدرسه بهش میدادم تا بخونه و بابا هم شب که میومد یا یه روز صبح دست نوشته اش رو بهم میداد. شاید خیلی از کنتاکتهای متداول نوجوونها و خانواده شون رو همینجوری مدیریت میکرد. اون نوشته ها باعث میشد که خیلی بهش احساس نزدیکی کنم. این رسم تا حالا هم ادامه داره اما نه دیگه به شیوه سنتی بلکه با ایمیل. چند وقت پیش بابا ایمیلی برام فرستاد که یه جورایی میخواست بگه درک می کنه که چرا تصمیم گرفتم تنهاشون بذارم و اینهمه سختی به خودم و اونها بدم. متنی که خودش ننوشته بود اما میتونستم زبان و کلام بابا رو توش ببینم. متن اون ایمیل رو اینجا میارم و توصیه میکنم بخونیدش:
من ایران را دوست دارم، ولی…
ارسطو می گفت: من افلاطون رو دوست دارم، ولی حقیقت را بیشتر از او دوست دارم.
حال من به فرنگ رفته ام، اما من ایران را دوست دارم؛
من از ایران گریخته ام، اما من ایران را دوست دارم؛
من ترک وطن کرده ام، اما من ایران را دوست دارم؛
من مهاجرم، اما من ایران را دوست دارم؛
آری جلای وطن کرده ام، اما ....
من هم ایران را دوست دارم،
دروغ چرا؟
من ایران را دوست دارم؛
ولی نفس کشیدن در هوای آزاد را بیشتر دوست دارم!
من ایران را دوست دارم،
ولی رفاه، نظم، امنیت، رنگ، شادی و زیبایی را بیشتر دوست دارم.
من ایران رو دوست دارم،
اما آزادی را بیشتر دوست دارم!
من ایران را دوست دارم،
اما راستش این روزها دیگر برای این دوست داشتن دلیل محکمه پسندی پیدا نمی کنم.
می توانم بگویم من ایران را دوست دارم برای اینکه آنجا کوه دماوند و دریای خزر دارد.
یا مثلا بگویم من ایران را دوست دارم برای اینکه آنجا فکر می کردند من آدم حسابی هستم (در حالیکه نبودم).
یا من ایران را دوست دارم برای آنکه هیچ نانی نان سنگک برشته ی دو آتشه کنجد دار نمی شود.
من هنوز دل تنگ ایرانم،
بعضی وقتها می نشینم عکس های قدیمی را نگاه می کنم، خیره می شوم به کوچه ها، به سنگفرش و آسفالت و حتی سطل آشغال ها و می روم توی هپروت،
اینها را نوشتم تا بدانید که من آدم بی احساس یا خود باخته و غرب زده ای نیستم.
من ایران را دوست دارم، ولی حقیقت را بیشتر دوست دارم.
حقیقت این است که ایران وطن ماست،اسمش روش است: مام وطن.
ولی این مادر بی سواد، بی فرهنگ، مذهب زده و عقب مانده است، دستهاش چرک است، چادرش سیاه است، بوی گند می دهد؛
پشت سرش می گویند که خود فروشی می کند.
اینجایی که هستم مادر من نیست. اما مادر خوانده ای است که در را به رویم گشوده
درست وقتی که مادر واقعی ام مرا رانده بود و سرپناهی نداشتم به من پناه داد،
به من فرصت دوباره زیستن داد، به من امنیت و اسایش داد
و من در سایه ی این امنیت است که این خطوط را می نویسم.
من اینجا دکتر ابدی کسی نیستم، از احترام خاصی برخوردار نیستم، یک شهروند عادی ام.
اما اینجا هر شهروند عادی از حقوقی برخوردار است که در کشور من بالاترین مقام هم از آن برخوردار نیست.
اینجا می توانم بدون ترس از مرگ عقیده ام را بگویم و جوری که دوست دارم زندگی کنم نه آن طور که آنها می خواهند.
اینجا چون یک زن هستم هر کس از راه می رسد به خودش اجازه نمی دهد که متلکی بارم کند و شانسش را امتحان کند.
اینجا برای گرفتن یک امضای ساده لازم نیست هزار آشنا بتراشم. اینجا جان من ارزش دارد،
نه برای اینکه دکتر یا لوله کش یا نجارم برای این که انسانم.
اگر تصادف کنم در کمتر از پنج دقیقه آمبولانس و پلیس سر می رسد و
اگر در تظاهرات شرکت کنم به هیچ دلیلی هیچ نیروی خودسری به من شلیک نمی کند.
کسی اینجا دوست و رفیق ابدی من نیست، راستش کسی دلش خیلی برایم تنگ نمی شود یا تظاهر نمی کند که مرا عاشقانه دوست دارد.
اما اگر با مردم حرف بزنم به حرفم گوش می دهند و به آن فکر می کنند و نظرشان را صادقانه می گویند.
البته کسی در تعارفات روزمره اش قربان صدقه ام نمی رود، فدایم نمی شود.
اما آنهایی که آن طرف قربانم رفتند هم به آسانی فراموشم کردند، آنجا هم کسی من را اون قدرها دوست نداشت ،
اینجا لااقل کسی نفرتش را زیر لایه های لبخند و حرفهای قشنگ پنهان نمی کند و آن را در اولین فرصت با دشنه تا دسته در پشتم فرو نمی کند.
من اینجا یک آدم معمولی ام ،حقیقت هم این است که من یک آدم معمولی ام.
من هم دلم تنگ است، دوست دارم فکر کنم که ایران چیزی سوای من است،
سوای مردمی است که فوج فوج برای تماشای اعدام صف می کشند،
سوای مردمی که مرا فاحشه خطاب کردند،
سوای همه ی فقر فرهنگی، تنبلی اساطیری، بطالت و نخوت الکی ماست.
من هم همه ی گناهها رو به گردن آقای این و آن می اندازم .
راستش من ایران را دوست دارم، ولی حقیقت و آزادی را بیشتر دوست دارم
این ایمیل رو زمانی خوندم که برای یک هفته رفته بودم تهران و انقدر سرم شلوغ بود که تا چند روز نتونسته بودم ایمیلهام رو چک کنم. این مطلب رو خوندم و همینطور اشک ریختم. تک تک جمله هاش رو با تمام وجودم درک می کردم. چند روزی که ایران بودم باز یادم آورد که اینجا چقدر گوشم آسوده است، چقدر اعصابم آسوده است. نمی گم اینجا بهشته، نمیگم هیچ غم و غصه ای ندارم اما این ترس رو ندارم که توی تاکسی و توی اتوبان اذیت بشم. یکی از روزهای این هفته که صبح خیلی زود باید جایی میرفتم، حوالی 5.5 صبح بود و هوا هنوز تاریک. توی اتوبان یهو یه جعبه میوه رفت زیر ماشین و گیر کرد. خیلی ترسیدم که چون زیر موتور گیر کرده مشکلی رو به وجود بیاره. به همین دلیل ایستادم تا از اون زیر بکشمش بیرون، برای خودم باور کردنی نبود که داشتم از ترس میمردم، تمام تنم یخ زده بود و میلرزیدم و می ترسیدم که یهو یه نفر از بیابون کنار اتوبان بیاد سراغم توی اون تاریکی و خلوتی یا یه ماشینی وایسه و مزاحم بشه. تا آخر شب این حال بد باهام بود، هنوز میلرزیدم و تمام روز عصبی بودم. به طرز وحشتناکی عصبی شده بودم. توی اون هفته هر بار که بیرون رفتم از ترس اینکه یکی با موتور بیاد و کیفم رو بزنه ترسیدم از اینکه توی تاکسی یکی خودشو بهم بچسبونه ترسیدم از اینکه سوار هر ماشینی بشم ترسیدم و با خودم گفتم من اگه ایران بودم نمی تونستم با این ترس زندگی کنم. برای من بزرگترین درد سوئد بودن تنها بودنه، دور از خانواده بودنه. روزی نیست که به دوستها و خانواده ام فکر نکنم اما بزرگترین لذت من اینه که هر ساعتی از شب که بیام خونه اونقدر امنه که هیچ ترسی ندارم.
من توی سوئد شاید هیچ دوستی نداشته باشم اما از این لذت میبرم که اگه ازشون کمک بخوام، می دونم که اگه بتونن و به ضرر خودشون هم نباشه حتما کمکم می کنن. شاید اینجا غریبه و خارجی باشم اما مردم انقدر مودب هستند که هیچ وقت احساس توهین نکنم. لذت میبرم از اینکه اونقدر مردم آرومن که سر هر چیز کوچیکی به هم نمیپرن و داد و بیداد نمی کنن، از اینکه بچه ها اونقدر آرامش دارن که توی اتوبوس و خیابون جیغ و هوار راه نیمندازن. اینجا دلتنگ خانواده ام میشم، خوانواده ای که بیشتر از هر چیزی آرزو دارم کنارشون باشم. اما چه کنم که تحمل تجاوز لحظه به لحظه به حق و روح و جسمم رو توی ایران ندارم.
این پست رو زمانی تصمیم گرفتم بگذارم که پست دوست عزیزم آقای صفر و نیم رو خوندم. یه جورایی شاید نظرم رو راجع به بخشهایی از پستشون اینجا بیان کرده باشم.
اولین کارناوالی که توی سوئد دیدم، یه گردهمایی در جهت دفاع از حقوق همجنسگراها بود. کمی بعد از انتخابات ۸۸ بود و هنوز توی کشورهای مختلف ایرانیهای بودند که در جهت حمایت از جنبش ظاهرا شروع شده در ایران گاهی دور هم جمع بشن و اونقدر جوگیر بودن که جمع شدنهاشون رو کاری جدی هم تلقی کنن {یادمه دوستی داشتم که از جمله افتخاراتش این بود که توی دوره شلوغیهای بعد از انتخابات میرفته داون تاون و شمع روشن میکرده! واقعا چه حرکت موثری!}، بگذریم. خلاصه اون پرچمهای رنگین کمانی یا تکرنگ همه جا بود و من هم از همه جا بیخبر بودم و اولین رنگ پرچمی که دیدم یه پرچم سبز بود و کامیونی که از همه جاش بادکنکهای سبز آویزون بود. من هم اون موقع ها که هنوز جوگیر بودم اولین حدسم این بود که اووووووووووو این کارناوال برای حمایت از ایران و جنبش سبزه!
خلاصه چندان طول نکشید که فهمیدم چه اشتباه مضحکی کردم. اما نکته جالبش این بود که برخلاف انتظارم خیلی از آدمهایی که توی این کارناوال بودن و ازش حمایت میکردن، خانواده بودن و یا آدمهایی با گرایش جنسی معمول. خلاصه این تجربه به نوعی اولین تجربه من برای مواجهه مستقیم با این نوع گرایش و تفکر بود.
اما اخیرا برنامه ای توی تلویزیون دیدم که پا رو فراتر از عشق به هم جنس گذاشته بود و راجع به عشق به احجام حرف میزد. حالا این عشق شامل عشق به یه دیوار بود تا عشق به عروسکهای سیلیکونی! بخشی از برنامه اختصاص به مستند زندگی یکی از افرادی داشت که عشق به یه دیوار داشت. حقیقتا شاید بتونم کمی درک کنم که کسی گرایشهای جنسی متفاوت داشته باشه اما عشق به یه دیوار اون هم در برابر عشق به انسان دیگه از اون حرفهاست. نمیگم اون آدم دروغ گفته ولی معتقدم این دیگه اصلا نرمال نیست. چطور میشه بگی گرایشهای جنسی ات متفاوته و این رو از دبیرستانت حس کردی و نهایتا معشوقت یه دیوار بوده؟ چطور میشه این رو درک کرد که بشه با یه دیوار یا هر جسم دیگه ای رابطه عاشقانه داشت. گاهی فکر میکنم اگر بشر احساس کنه آزادی مطلق داره، چه افکار و کارهای عجیب و غریبی که ازش سر نمیزنه.
از زمانیکه اومدم توی این سرزمین یخ و برف (گرچه ما امسال نه برفی دیدم و نه یخی) تمام تلاشم این بوده که سعی کنم با مردم تمام کشورها ارتباط داشته باشم و برخلاف خیلی از افراد دیگه وارد کلونی های ایرانیها نشم. فکر می کنم اینکه از کشورت خارج بشی و همچنان اصرار به چسبیدن به گذشته رو داشته باشی یه اشتباه بزرگه که نتیجه اش میشه درجا زدن و نشخار دانسته های گذشته بدون کسب دانش و اطلاعات جدید.
علاوه بر این، آخرین چیزی که تمایل به شنیدنش دارم، سخن سرایی بعضی از هموطنهای عزیز در خصوص تاریخ چند هزار ساله ایران و تمدن اصیل ایرانی و بحثهای سیاسی بی سر و ته و متعصبانه و از سر ناآگاهیه. این موضوع ناخودآگاه باعث میشه که خودم هم هیچ وقت در مورد این مسائل صحبتی نکنم، اگر کسی تمدن ایران باستان رو بشناسه خودش برای اون احترام قائله و حتی گاهی سوالهایی هم میپرسه اما اگه ندونه، گفتنش باعث افتخار من نمیشه بلکه به نوعی اعتقاد به کوچیک بودن و خوار بودن فعلی ایران رو ناخودآگاه به ذهن مخاطب تزریق می کنه و این باور که تمام کمبودهام رو میخوام پشت سخنرانی در مورد تاریخ غنی ایران پنهان کنم. مگه تمدن چین کمتر از ایران بوده؟ پس چرا اونها تمام حرفهاشون خلاصه نمیشه توی این بحث؟ خلاصه اینکه سعی کردم به فرهنگ و آداب مردم هر کشوری که باهاشون در ارتباط بودم احترام بگذارم و در عین حال نه راجع به گذشته ایران اغراق کنم و نه حال. ترجیحم این بوده که توی مکالمه هامون دنبال موضوعات مشترک باشم حتی اگه این موضوعات، مشکلات مشترک باشه.
از بین آدمهایی که باهاشون توی این مدت در ارتباط بودم میتونم یه زوج ترکیه ای رو مثال بزنم که چند باری با هم بیرون رفتیم و یا مهمون خونه های هم بودیم. هر بار دور هم بودیم اکثر حرفمون در مورد یه چیزی مرتبط با ترکیه بوده چون اونها اونقدر از همه چیز و همه جا به جز ترکیه کم اطلاع بودند و یا علاقه ای به صحبت در موردش نداشتند که ناخودآگاه تمام حرفها منتهی میشد به چیزی در ارتباط با ترکیه. رستوران میخواستیم بریم، انتخاب اول و آخرشون رستوران ترکیه ای بود، صحبت از موزیک میشد، فقط خواننده های ترکیه بودند که در موردشون صحبت می کردند و ما هم همراهی میکردیم. تقریبا هر بار ما همدیگه رو توی خونه اونها دیدیم، پذیرایی شون یه غذا یا خوردنی ترکی بود که تا اینجاش برام جالب بود چون باعث میشد بیشتر راجع به کشور و فرهنگشون بدونم. حتی اگه خوشم نیومده بود تعریف کرده بودم و گفته بودم که برام جالب بود. به نظرم این رفتارم صحیح بود چون معتقدم احترام به غذای یه کشور به نوعی احترام به فرهنگ اون کشوره.
از طرف دیگه هر زمانیکه اونها مهمون ما بودند تلاش کردم با چیزی ازشون پذیرایی کنم که اینترنشنال تر باشه و ریسک اینکه خوششون نیاد رو کم کنم. اما از بس همه چیز رو به ترکیه ربط دادند و منشا همه چیز رو ترکیه دونستند برای اولین بار رگ غیرتم بالا زد که یعنی چی؟ هر غذایی که صحبتش رو می کردیم برای ترکیه بود و تمام تجهیزات مهم هم که الان در ترکیه تولید میشه. حتی از شگفت انگیزترین افاضاتشون این بود که طبیعت سوئیس هم مثل ترکیه است!!!! خلاصه با خودم گفتم این بار که ببینیمشون با خوردنی های ایرانی پذیرایی می کنم. اما نتیجه اش این شد که یا نخوردند یا سعی کردند به جاهای نامرتبط ربطش بدن. احساس کردم نتیحه تمام احترامی که ما به فرهنگشون گذاشتیم این بود که نسبت به خودشون دچار سو تفاهم بشن و بیش از اونی که هستند بزرگ ببینند خودشون رو.
این تنها مورد از دوستان ترکیه ای نبود، هر کدوم دیگه شون رو هم دیدم همینطور بودند، همگی توهم خیلی پیشرفته بودن ترکیه رو داشتند و اینکه همه مردم دنیا در حسرت سفر به آنالیا و آنتالیا هستند. به چیزهای کوچیک بالیدن و به دروغ بزرگ کردنشون زائیده نداشته هاست. اما برام عجیبه که آدمهایی با این سطح تحصیلات هم انقدر سطحی فکر می کنند و حرف میزنند. در برابر اونها دوستانی داشتم از کشورهای پیشرفته تر که رفتارهای اجتماعی شون هم خیلی توسعه یافته تر بوده. شاید بی ربط نباشه اگه یاد اون مثل قدیم یبیفتم که درخت هر چی بارش بیشتر باشه افتاده تره.
پ.ن. البته مسلما استثناهایی هم برای هر چیزی ممکنه وجود داشته باشه.
